اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1460

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

آنكه به سر با دوست حاضر گشت ، چون نپسنديد كه موسى به سر شاهد بود و ظاهر او به چيزى غير حق مشغول باشد ، صعق بر نفس او پديد آورد تا نفس از معانى نفسانى فانى گشت و از همه مخلوقات غايب ، تا سر مجرد گشت از معانى نفس ، تا شايستهء مشاهدت گشت معنى غايب حاضر اين باشد كه ياد كرديم . باز چنين مىگويد : « هيهات يدرك بالوجود و انما * لهب التواجد رمز عجز يقهر » گفت : دورا دورا كه در تواند يافتن او را به وجود ، و اين زفانهء تواجد رمزى است و اشارتى كه عاجز گرداند و قهر كند . معنى اين سخن آن است كه برترين حال آن باشد كه كسى را از دوست پديد آيد و در آن وجد بداند و دريابد كه چه مىبينيد و چه مىداند ، و اين صفت متواجدان است . و پديد آمدن وجد در سر همچون آتش است و تواجد زفانهء او است ، هرچند كه آتش عظيم‌تر زفانه عظيم‌تر . لكن تا در آن چيز كه مىسوزد چيزى از صفات و معانى او باقى است زبانه مىزند و شرر مىاندازد . و چون همه معانى او سوخته گشت ، نفس او آتش گردد و آرام گيرد . اكنون قايل چنين مىگويد هركه چنان داند كه حق را به وجد دريابد دور افتاده است ، از بهر آنكه وجد صفت باطن است و تواجد صفت ظاهر . و اين تواجد ظاهر اثر وجد باطن است كه چون در باطن وجد پديد آيد از تحمل وجد عاجز آيد به ناله و فرياد آيد . تواجد آن ناله و فرياد است ، و كسى كه از تحمل وى عاجز آيد از او چه خبر دارد ؟ ! و نيز وجد قاهر است و مقهور را در جنب قاهر بقا نبود و مقهور به صفت خويش قايم نباشد ، لكن به صفت قاهر قايم باشد . و كسى كه به صفت خود قايم نباشد از غير خود چه خبر دارد . و جملهء سخن دو حرف است : خلق يا در مقام حجاب‌اند يا در مقام مشاهدت . آنكه محجوب است او را از وراء حجاب خبر نيست ؛ و آنكه شاهد است او را در غلبات مشاهدت چنان متحير است كه وجودش عدم است و بقايش فنا است . و صفت چون اين گردد بيند و نداند كه از چه مىسوزد . پس چون به حقيقت بنگرى محجوبان غايب‌اند و شاهدان از ايشان غايب‌تر . محجوبان به يك معنى غايب‌اند ، و آن حجاب است